خاطره آگاهی از بارداری
امروز پنجشنبه 23 شهریور قرار بود برم آزمایش بدم.ساعت 8 صبح با همسرم صبحانمونو خوردیم و به سمت آزمایشگاه به راه افتادیم. ساعت 8:30 رسدیم آزمایشگاه و تست خون رو از من گرفتن.داشتم به همسرم نگاه میکردم که چقدر با احساس زیر لب داشت بسم الله میگفت.دل تو دلش نبود. تست رو گرفتن و رفتیم سراغ کارهای دیگمون.رفتیم به بازار میوه و تره بار کمی میوه و وسایل مورد نیاز خونه رو تهیه کردیم. بعدش چون لاستیک ماشین کم باد بود رفتیم سمت خونه برادرم اونجا یه آپاراتی بود،همسرم گفت تو برو خونه داداشت تا من این لاستیک رو بدم باد بزنن.منم رفتم خونه برادرم و یه کمی با دوقلوها بازی کردم. بعدش همسرم زنگ زد گفت تو بمون اونجا من ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:11


